به نام خدا

جلسه نهم از دور ششم سری کارگاههای آموزشی عمومی کنگره ۶۰ نمایندگی سعادت آباد روزهای شنبه مورخه 1392/7/27 ویژه مسافران با استادی جناب آقای مهدی عابد و نگهبانی جناب آقای سیاوش سلیمانی و دبیری جناب آقای رضا بینا با دستور جلسه "وادی دوم وتاثیر آن روی من" راس ساعت ۱۶:۱۵ آغاز به کار نمود.

 

خلاصه سخنان استاد:

امروز داشتم روی این وادی فکر میکردم، خود من همیشه درگیر پوچی بودم چون تک پسر بودم و تنها زندگی میکردم. نقطه مقابل وادی دوم ناامیدی است. نگاه کردم به زندگی گذشته خودم، من مدرسه تیز هوشان علامه حلی درس میخواندم. دانش آموزان این مدرسه خیلی خلاق و درس خوان بودند. نود درصد اون بچه ها در بهترین دانشگاه های کشور قبول شدند، اما من قبول نشدم چون وقتی برای درس خواندن به پارک میرفتم وارد مسایل حاشیه ای شدم و با مواد هم در این دوره بود که آشنا شدم.

من هفده سالم بود که با هرویین آشنا شدم که بعد دو ماه کارم به تزریق کشید. من برای ترک هرویین با نورجیزک آشنا شدم. در مدتی که هرویین مصرف میکردم تخریب مواد را اصلا متوجه نشدم. اما از وقتی برای ترک کردن، نورجیزک مصرف کردم تمام بدنم را از دست دادم، پولم را از دست دادم، کارم را از دست دادم، وزنم 130 کیلو شده بود. مدتی در بیمارستان طالقانی بستری ام کردند، مشکل کبدی پیدا کرده بودم و تمام دکترها جوابم کرده بودند. آرزوی مرگ میکردم. مادرم هم آرزوی مرگ من را میکرد.

با نا امیدی کامل خودم را به کمپ های مختلف و NGO ها میرساندم. اما نتیجه نمی گرفتم. من در دو سال بیش از هفتاد بار سقوط آزاد داشتم. به هیچ چیز امید نداشتم، آمپول هوا تزریق میکردم، بارها خودم را از جاهای بلند پرت کردم.
تا اینکه بصورت اتفاقی با کنگره آشنا شدم. وقتی وارد شدم دیدم همه چیز در اینجا با جاهای دیگر فرق میکند. دیدم اینجا تیپر میکنند، دیدم همه دوستم دارند، دیدم کجا میتوانم راهنمایی پیدا کنم که اول وقت بیاید در لژیون و به همه صحبت ها گوش دهد و وقت بگذارد برای بچه ها.
در اینجا بود که وقتی اینها را دیدم با جان ودل آمدم. در اینجا بود که توانستم روی خودم کار کنم. من دیدم هر موجودی که در این دنیا هست به درد کاری میخورد. من فهمیدم که به هیچ نیستم حتی اگر خودم به هیچ فکر کنم. من دیدم کسانی را که قبل از من به کنگره آمده بودند و به درمان رسیده بودند و فهمیدم که کمتر از آنها نیستم و خواستم که به درمان برسم و رسیدم.
استاد امین وقتی که نا امید بودم یک راه کار به من نشان داد، به من گفت بیا فقط یک تیر بینداز منظور ایشان این بود که حرکت کن.