بخشش(2)
چرا وقتی انسان ضربه شدیدی می خورد، نمی تواند ببخشد؟ قبل از آن باید بدانیم که اصلا چرا از دست دیگری عصبانی شده و یا کینه او را به دل می گیریم؟

با توجه به صحبتهای استاد امین، گفته شد: هر کسی یک مسئله را از دیدگاه خودش بررسی می کند، به علاوه باید دانست، فقط اینکه ما سعی میکنیم کاری را از روی عدالت یا با نیت خیر انجام دهیم، هیچ یک بر درستی کار ما دلالت نمی کند چراکه افکار انسان هم دارای صور آشکار و پنهان است.
همچنین این یک قانون است که هر جا احساس ناخوشایندی به وجود آید، نشانه وجود یک صفت نامطلوب در وجود خود شخص است چراکه احساس باید بین دو قطب به وجود آید.
و اکنون این مسئله: چرا وقتی انسان ضربه شدیدی می خورد ، نمی تواند ببخشد؟ (در اکثر مواقع بخشیدن برایش مثل امری محال است و فقط شاید به سختی بتواند فراموش کند) در جواب باید گفت در اینجا دو مشکل وجود دارد:
1- انسان همیشه حق را به جانب خودش می داند و برای طرف مقابل آرزوی بلا و جزای الهی می کند در صورتیکه ممکن است طرف مقابل هم همین نظر را داشته باشد.
2- انسان فکر می کند که با یک موضوع غیر قابل جبران برخورد کرده است. مثلا می پرسد: تو می توانی آن آسیبی را که وارد کرده ای جبران کنی که من بتوانم ببخشم به عبارت دیگر، آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت. در جواب باید گفت: بله درست است خانه ای که خراب شده را نمی توان به همان گونه که بوده، ساخت ولی می توان خانه ای بهتر بنا کرد و قاعدتا برای اینکه خانه ای با امکانات و ظرفیت و شرایط بهتر داشته باشیم باید خانه قبلی را خراب کنیم. وقتی خداوند بخواهد به انسان چیز بهتری بدهد، آن چیزی که قبلا داده بود را می گیرد. در نتیجه انسان برای بدست آوردن صفات باید اول یکسری چیزها (صفات) را از دست بدهد و حتی مدتی آنها را نداشته باشد و باید دانست که هر کس به انسان ضربه می زند یک مامور است تا به وسیله او چیزی از انسان گرفته شود، حتی شاید خودشان هم از این قضیه آگاهی ندارند یعنی شاید از روی غرض یا از روی بیماری باشد ولی در هر حال نتیجه این امر مهم است.
آنچه مهم است اینست که: اگر ببخشم، چیز بهتری بدست می آورم. همچنین باید بدانیم که نقش ما تعیین کننده است.
و باید به یاد داشته باشیم اگر انسان حس بدی را با خودش داشته باشد به خاطر بار سنگین نمی تواند از مراحل و حلقه های زندگی به راحتی عبور کند و اینگونه انسانها همیشه در یک سطح باقی می مانند.